فضل الله روزبهان خنجى اصفهانى
487
تاريخ عالم آراى امينى ( فارسى )
پادشاها به پيش پاى سگت 189 پايها پيش او فرو پايه 14 پدرانش به جهان جمله مهان 41 پرستارزاده نيايد به كار 25 پرى رويان عالم زير فرمان 414 پس اين داستان را بيان چون كنم 414 پيش آن شيرين لبم گر دولت مردن بود 216 پيشتر از مرتبهء عاقلى 64 پيش تو خورشيد خجل مانده است 41 پير كه عمرى به غم اندوخته 246 پيرى از پشت من كمان سازد 94 تا به ابد دور به كام تو باد 75 تا به بازار جهان كفشگرى 67 تا بتوان دست مبر سوى تيغ 306 تا به حمد تو نعره زد بلبل 168 تا به كى بار تبه بردن مرا 63 تاج ده گوهر آزادگان 7 تا چو تو درّى به كفّ اوفتاد 49 تازه بهار چمن خوبى است 361 تا زمين و آسمان بر ذرّه و انجم بود 141 تازه نخلى درين چمن نرسيد 317 تا شده آن قميص تا بوده 409 تا صاحب باغ را خبر شد 320 تا ملكه مالك ملك من است 64 تا قپق سان كدوى زر دارى 249 تا كه با مه چون شود او متّصل 286 تا نمى ديده از مروّت تو 242 تبارك اللّه ازين طاق دل فريب كه هست 219 تب پر لرزه در بستر كشيدش 411 تخت او چون نهاد يا به جهان 159 ترا گنجينهء هست است در دست 6 ترا لطف حقّ نعمتى داده است 60 ترا مىرسد زيور پادشاهى 48 ترنگ تير و چاكا چاك شمشير 123 تعالى اللّه از آن سلطان قادر 5 تعالى اللّه ازين فرخنده اقبال 52 تعالى اللّه چه صبح ارجمندست 231 تف به رويش باز گردد بىشكى 252 تموز از مهر ، تيغ گرم مىراند 168 تن تو خشك گشت همچو نهال 249 تنش كز نازكى چون نسترن بود 411 تنگى اين خانهء تاريك بس 403 تنها نه امين روى زمين مىگويند 331 تو پى كشتن گريبان مىكشى فارغ مرا 403 تو پرورده درخت باغ شاهى 56 تو تا سعى چو تاسع افلاك و اعظم است 158 تو حال زيردستان را چه دانى 349 تو خسرو و انبيا سپاهت 9 توسن دل سوى فلك رو نهاد 286 تو غرّه بدان مشو كه دستى دارى 109 تو فرما لطف ازين بندم برون كن 386 تو مكن تهديدم از كشتن كه من 293 تو همه عمر غم اندوختهاى 67 تويى سلطان و در دست تو هر گنج 6 تيغ او بىغلاف مىگويد 53 تيغ هر چند در غلاف بود 291 ثورى و حارث گه نصح و رشاد 388 جان قدم از خانهء كثرت كشيد 286 جايى كه بزرگ بايدت بود 256 جايى كه نشر بخشش احسان او كنند 247